تبليغاتX
ترانه های پاپتی

 

یکی نیست

سالی دیگر نیز بر من تحمیل شد.امیدواری هایم همیشه این است که خوب باشد و نیکو.اما سال تحمیلی چگونه می تواند خوب باشد و نیکو!...سالی که بی درنگ می آید پیش از آنکه وقتش رسیده باشد.سالی که نارس است و کال چگونه می تواند سبز باشد.سالی که نه سبز باشد و نه نیکو و نه خوب چشم انتظاری و تبریک که ندارد.دارد؟

فکر نکنید که دچار یأس مفرط شده ام.نه!اینها که گفتم از ناامیدی و این حرفها نیست.درددل است.آخر این سال جدید که با هزار سلام و صلوات می آید و این گونه پرطمطراق خیلی ها را مسحور خود می کند آخر مگر با خود چه می آورد؟مگر آن قبلی ها چه گلی بسرم زده اند که باید برای این یکی فرش قرمز پهن کنم؟

فکرش را هم نکنید.من حالم خوب خوب است.شعر را بخوانید.

-----------------------------------------------------------------

چقدر روی زمزمه های دلم خط بکشم

یکی نیست دفتر عشق مرا پاره کند

کار من از خیر و شر گذشته است

یکی نیست تمام روزگار مرا استخاره کند

سوار بر ذهن مغشوش شبم هنوز

یکی نیست فکری بحال منِ ِ سواره کند

چقدر بیزارم از این بی تو بیداریها

یکی نیست به چشم تار من خواب فواره کند

نبودنت درون سلولهایم آوار می شود

یکی نیست ترحمی بر این دل آواره کند

به حق دلشکستگیهایم از خدا سوال کنید

چه می شود برای یک لحظه مرا نظاره کند

تنپوش فردا برای من گشاد شده است

یکی نیست همین امروز را به تنم قواره کند

یکی نیست ترنم خون تازه دمی

به گلدسته های شکسته رگم مناره کند

سکوت همیشه نشانه نبودن توست

یکی نیست،یکی نیست های مرا شماره کند

برای اینکه خیال نکنم هنوز اینجایی

یکی نیست به من مرگ مرا اشاره کند

---------------------------

پ ن 1) : این شعر هم همچون سال جدید ناخودآگاه بر من تحمیل شد.می دونم مشکل وزن داره.گفتم همونطور تحمیل وار براتون بزارم.

پ ن 2 ) : بماند برا یعدترها



 

نوشته شده توسط امير در هفدهم فروردین 1391 ساعت موضوع ترانه ها | لینک ثابت


پایان جدایی سیمین از جلال

سیمین دانشور،مترجم و بانوی داستان نویسی ایران در سن 90 سالگی به دیدار جلال شتافت.روحش شاد.



















 

نوشته شده توسط امير در بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت موضوع | لینک ثابت


رهاترین غزل : نذر حضرت عباس

سرودن شعرهای مناسبتی همیشه برایم سخت بوده است.اینکه محدود هستی و چهارچوبی مشخص تو را محصور کرده،باعث می شود جولان دادن کمی دشوار باشد.و یکی از شاخصه های شاعر واقعی همین جاست که نمود می یابد.اینکه بتوانی در محدودیت و محصوریت،کبوتر شعرت را تا آسمانهای بی نهایت پرواز دهی.

من که شاعر نیستم اما سعی می کنم بشوم...


رهاترین غزل

وقتی که از حجم زلال تو رد می شوم

زبان تمام علقمه های سبز را بلد می شوم

دیریست قطره ها تشنه خشکی اند

بعد از تو با هرچه مشک خالی است بد می شوم

بالهای شکسته ات عطر پرواز می دهند

دوباره بی اختیار پا به پای کبوتران مرقد می شوم

شمشیرها تا ردپای تو را محو می کنند

تنهاترین مسافر جاده های بی مقصد می شوم

تو رهاترین غزل روزگار را سرودی و من

هنوز که هنوز است گرفتار باید و نباید می شوم

قرنها گذشته و تیر می بارد و مشک خالیست

و من چرا در برابر حنجره های تشنه سد می شوم؟


پی نوشت :

می دونم وزن شعر درچند بیت مشکل داره.لطفاً راهنمایی کنید که چطوری می تونم بهترش کنم.

پرسش نوشت :

چرا ما هنوز که هنوز است باید در برابر حنجره های تشنه سد شویم؟



 

نوشته شده توسط امير در بیست و چهارم دی 1390 ساعت موضوع ترانه ها | لینک ثابت


خود س ا ن س و ر ی

دلگیری های گاه به گاه
دلواپسی هایی از جنس کوچه های خیس  و خاموش
مدتهاست حال و هوای من و ما ابری ابریست
مدتهاست دیگر از جوانمردیهای تو یادی نمی شود
از انتظار دیدار ایثار تو سالها گذشته
جز نقش یک مجسمه ساکن
چیزی از فداکاریهایت به گوش نمی رسد...


 

پر شد از فریاد باروت ................سنگرای بی نشونی

نبض تو جا مونده اینجا ..............رو تن تسبیح ِ خونی

و ...


پی نوشت) به دلایلی مجبور به حذف این پست شدم.از دوستانی که دعوت شده بودن برای خواندن ترانه،معذرت می خوام.


 

نوشته شده توسط امير در سوم آذر 1390 ساعت موضوع فريادها | لینک ثابت


مثل اینکه ...

روزهای بهتری هم خواهد آمد
روزهایی که نم نم بارون،دوباره از توو ناودون کنار دیوار آشپزخونه،سرازیر میشه به آب انبار قدیمی.
دوباره زل زدنهای بی وقفه به پشته های ابر
پشمکهای خیس
روزهای بهتری خواهد آمد
روزهای گم شدن توو کوچه های مملو از هیاهو.موج شدن در ازدحام قطره های آرام دریا...
تردید ندارم...
روزهای بهتری خواهد آمد...


یک بیت از آخرین ترانه ام :

بی تو درگیر ِ یه راه ِ گمشدَم

مثل اینکه جاریم توو نبض ِ مه

هیچ چیزی بدتر از این نیست که

حس کنی سهمت یه بغض ِ مبهمه

..........................................................................

پی نوشت: بی تکلیفی رنج آوره.فعلاً حال من،دور و اطراف این حس می چرخه


 

نوشته شده توسط امير در دهم آبان 1390 ساعت موضوع دغدغه ها | لینک ثابت


همین حالا کنارم باش

باز هم دلشوره...

باز هم دلتنگی...

چقدر لحظه ها دردآورند در غیاب تو.در حضور تنهائی های مدام.در آستانه تردید های بی پایان...

اما...

دوست دارم همیشه باشی.بی وقفه...دوست دارم از ناب ترین ترانه هایم برایت بگویم.از زلال رویاهای تمام نشدنی.دوست دارم همیشه باشی.بی تکرار...مثل درخشش حلقه های عطرآگین نسیم بر لطافت شورانگیز گلبرگهای پنجره.

دوست دارم همیشه کنارم باشی... اما ...


همین حالا کنارم باش             همین حالا که دلتنگم

توو این کابوس بی وقفه           که با تنهائی می جنگم

همین حالا کنارم باش             بزار خالی شم از آشوب

از این شبگریه راهی شم         به انبوه یه بغض خوب

کمک کن بارش رویا                 دوباره سهم من باشه

تموم زشتی دیروز                   پر از فردای زیباشه

حقیقت طعم بد میده              دروغ از شب سرازیره

همین حالا بمون پیشم           که با تو غصه می میره

نزار از ذهن پروانه                    بدزدن حس ایثارُ

چقد تا پنجره راهه                  بلرزون نبض دیوارُ

همین حالا کنارم باش             همین حالا که بیتابم

که با چشمای باز و تر              توو عمق جاده می خوابم

برام از بقچه فردا                     یه تیکه دلخوشی بردار

منو همسفره کن با باد            منو دست سحر بسپار

بمون تا لمس خوشبختی        بمون تا رویش خورشید

تو باشی میشه پرواز              بدون بال هم فهمید

همین حالا کنارم باش             که از دلشوره می سوزم

چشامو تا نفس دارن              به اعجاز تو می دوزم

کنارم باش تا آخر                    که من معتاد این حسم

نباشی،میشکنم آسون           همین اطراف می پوسم 


پی نوشت :

1) امروز روز خوبی بود...بازگشت به فضای دانشگاه پس از 6 سال

2) تولدم هم مبارک

 

 



 

نوشته شده توسط امير در بیست و نهم شهریور 1390 ساعت موضوع ترانه ها | لینک ثابت


می خواهم انسان باشم

فلسفه دعا صافی دل و شفافی نگاه هاست.برخاستن از زمین دنی و پرواز به سوی تعالی است.همراه شدن با آوای دل انگیز رحمانیت و آراستگی است.دور شدن از طبیعتی است که سرشتش با جنگ و خشونت عجین شده و همگام شدن با نوری است که درخششش،آینه های عشق و صلح را نورانی تر از همیشه می کند.

چه کسی می خواهد همچون استری باشد که برای آسیاب گندم در آسیابهای قدیمی استفاده می شد.تنها به دور خود بچرخد در حالی که گمان می کند فرسنگها از نقطه قبلی دور شده است و به مقصد نزدیکتر.

دعاهایمان این روزها چنین حالتی پیدا کرده.ما دعا می کنیم اما دعاهایمان درجا زدن است.چیزی دستگیرمان نمی شود.تربیت نمی شویم.

شرارت بر لبهایمان چنگ انداخته و با تمام وجودمان درگیر عداوتیم آنگاه فریاد الهی العفومان گوش زمانه را کر می کند.

من می خواهم انسان باشم.می خواهم اگر حرکت می کنم به سوی مقصدی متعالی باشد.نمی خواهم درجا بزنم.می خواهم انسان باشم.آیا می شود؟

گمان میکنم بسیار سخت است.این روزها خیلی ها دوست دارند مقصد همین نزدیکی ها باشد.دعا می کنند به مقصد برسند.دست بر آسمان دارند تا شاید آن نور به صورتشان بتابد... خیلی ها...من اغلب شان را می شناسم.آنها از جنس من اند.همه انسانند.اما آنها گرفتار انسانیت اند.دربند مقصد اند.بنده ی سرشت حسادت بارشان هستند.

من در این میان،کجای انسانیت دست و پا می زنم؟


 

نوشته شده توسط امير در سی و یکم مرداد 1390 ساعت موضوع دغدغه ها | لینک ثابت


اما تو باور نکن!

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

-------------------------------------

امروز مردی سبز تولدی دیگر یافت.

به یاد خسرو شکیبائی....

-------------------------------------

دانلود دکلمه شعر سیدعلی صالحی با صدای خسرو شکیبائی

........................................................................................................................................

خلیچ فارس

به تازگی سایتی مشکوک که ظاهرا با تلاش برخی کشورهای عربی راه اندازی شده نظرسنجی برای تغییر نام خلیج همیشه فارس راه اندازی نموده که سایت ها و حتی شبکه های تلویزیونی عربی در حال تبلیغ این سایت برای افزایش تعداد رای دهندگان به نام خلیج غیر فارس می باشد که فارغ از سیاست پشت پرده آن رای کاربران فارسی زبان به خلیج فارس می تواند پاسخ محکمی به گردانندگان چنین سایت هایی باشد.برای رای دادن به خلیج فارس کافیست وارد صفحه اصلی سایت به آدرس زير شده:


و بر روی گزینه خلیج فارس کلیک کرده و گزینه vote را فشار دهید.
برای حمایت از خلیج همیشه فارس این مطلب را کپی کرده و در وبلاگ خود قرار دهید و حتما نظر بدهید.


 

نوشته شده توسط امير در بیست و هشتم تیر 1390 ساعت موضوع فريادها | لینک ثابت


خواب ...

طعم بوسه کال را چگونه می توان تجربه کرد؟

چطور باید از روی یک پل نامرئی پرید و نترسید؟

دورترین نقطه ای که یک شمع می تواند روشن کند تا کجاست؟

آیا نفرین کردن رویاها به کابوس می انجامد؟

کی باید از تردیدهایی که مدام از تاریکی های روشن به سمت من می شتابند به سوی یقینی از جنس شفاف شب برسم؟

زمزمه های دلشوره را می شنوی؟

خواب می بینم.خواب می بافم.

خواب ...

----------------------------------------------------------

تو که رفتی دلم پژمرد

غرورم مهر باطل خورد

تو که رفتی سکوت اومد

منو تا قعر ظلمت برد

-------------------------------------------------------

من یه بادبادکم و ازت می خوام

تن نیمه جونمو هوا کنی

بین ما فاصله قد مردنه

کافیه فقط چشات واکنی

--------------------------------------------------------

وقتی هیچی توی ذهن شاپرک نیس

وقتی که فاصله ای تا خود شک نیس

وقتی خوندن غزل یه جور گناهه

دیگه حتی یه نفس توی قلک نیس ...

--------------------------------------------------------

سفر تنهائی ام یه روز به آخر می رسه

فصل خوشبختی غنچه عسل سر می رسه

دیگه از یادم میره زخم غروب اسمون

خون دلرحمی شب به پوست و خنجر می رسه

----------------------------------------------------------

شب داره پرسه میزنه

توو کوچه های خاطره

ستاره ها داد میزنن

که لحظه های آخره

سکوت سایه های بد

پشت چراغ بی نفس

منظره های زشت زشت

توو قاب خیس پنجره

-------------------------------------------------------

پی نوشت 1 : ذهنم آنچنان مشغول و درهمه که حد نداره.تمرکز کردن برام مثل فیل هوا کردنه.یه چیزی نوشتم که بگم هنوز هم هستم.البته مطمئن نیستم که این جور بودنها چندان اهمیتی داشته باشه...

پی نوشت 2 : نیمه شعبان می آید ... و هر سال او نمی آید...



 

نوشته شده توسط امير در نوزدهم تیر 1390 ساعت موضوع دغدغه ها | لینک ثابت


خودمانی ها

1) بی نهایت دلتنگم.دنیای این روزام خیلی خیلی کوچیک شده.احساس می کنم بی روزن ترین دریچه ی رو به فردا هستم.پنجره ای می خواهم برای رسیدن به وسعت بی طلاطم زندگی.

2) بی نهایت دلخوشم.دیشب توو هوای بارونی شهر،آسمون رو برای پیدا کردن یک ستاره،وجب به وجب گشتم.ندیدم.ابرها غافلگیر می شن.چقدر من ساده ام.

3) انتظار چیز خوبی است.یادمون میده ارزش داشته هامون رو بدونیم.حتی ارزش نداشته هامون.و این یکی خیلی قشنگتره.اینکه قدر همه  ی نداشته هامون رو هم بدونیم.

4) خیلی حرف توو دلمه.فرصت اما خیلی کمه.بهتر دونستم قالب وبلاگ رو برای چندمین بار تغییر بدم.شاید رنگ رخسار خبر دهد از سر درون.

5) یک معذرت بزرگ از همه دوستانی که سرزده بودن و دعوتم کرده بودن و من به جهت یه سری گرفتاری ها نتونستم دعوتشون رو اجابت کنم.بازم معذرت.


پی نوشت 1) : پیشنهاد میکنم اگه به شرکت در کارگاه ادبیات با موضوع خوانش شعر،ترانه و نمایشنامه،دیدن فیلم و نقد آن و فلسفه هنر تمایل دارید به وبلاگ تا احتمال لبخند برید و اطلاعات تکمیلی رو ببینید.


 

نوشته شده توسط امير در بیستم اسفند 1389 ساعت موضوع دغدغه ها | لینک ثابت